ღღDream Romanceღღ
مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد.. او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست. مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد... اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟» مرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.» <<خودشه...؟؟یعنی واقعا خودشه؟>> این سوالی بود که چند مرتبه پسر جوان از خودش پرسید.باورش نمیشد که پس از ۲۵ سال خواهر دوقلویش را پیدا کرده باشد <<درست بالای گونه سمت چپ خواهر گمشده اش- که آن موقع ۸ سالشان بود-دو خال کوچک قرار داشت که که یکی گرد بود و دیگری گوشتی...>> این را که یادش آمد برگشت و زیر چشمی به زنی که کنار خیابان ایستاده و منتظر بود تا ماشینها بروند و خودش را به آن سوی خیابان برساند نگاه کرد و... یکمرتبه خون درون رگ هایش جوشید:<<خودشه...خود اوست...>> بعد بی معطلی دنبال زن جوان که به وسط خیابان رسیده بود دوید و فریاد زد: <<آبجی...>> فردا در صفحه حوادث روزنامه ها خبری با این مضمون چاپ شده یود:<<خواهر و برادری که بعد از ۲۵ سال همدیگر را یافته بودند در عرض چند ثانیه به دیار باقی شتافتند،برادر به خاطر تصادف با یک کامیون و خواهر به خاطر سکته قلبی>> خوبین؟؟خوش میگذره؟؟ ماه رمضان رو تبریک میگم نماز روزه هاتون قبول بالاخره بعد از چند سال آپ میکنم!! مرسی از نظرای قشنگتون که باعث دلگرمیم میشه شماها هستین که آپ میکنم... شماها هستین که انرژی میدین... شماها....... دیگه داره فیلم هندی میشه خو بریم سراغ داستان....
هر روز کلی جلو آینه می استاد و سراپای خود را برانداز میکرد و بعد با غرولند شروع میکرد به ایراد گرفتن از قیافه اش:<<وای چقدر قدم کوتاه است اگر ده سانت فقط ده سانت بلندتر بودم! اه این چه هیکلی است،اگر پنج کیلو فقط ۵ کیلو وزنم کمتر بود مانکن میشدم!! که توی صورتم جا خوش کرده،اگر نیم سانت فقط نیم سانت سرش بالاتر بود و قوز نداشت..... و بالا می رود.خدایا آخه این چه قیافه ای است که به من دادی؟؟!!>> یک روز بیماری پوستی وحشتناکی گرفت که نه تنها چهره اش بلکه تمام بدنش را دگرگون کرد و بهترین دکترها هم نتوانستند علتش را تشخیص دهند،چیزی که بیشتر از همه آزارش میداد پچ پچ های کسانی بود که او را میشناختند و با دلسوزی به یکدیگر میگفتند:<<دخترک بیچاره،تا قبل از این بیماری چه جوان قشنگ و جذابی بود.>>
پ.ن:هیچوقت ناشکری نکنید. پ.ن:خودتون رو دست کم نگیرین چون خوشگلین!! بای پسر : سلام.خوبی؟مزاحم نيستم؟ دختر: سلام. خواهش می کنم پسر: بله. شما چی؟ازدواج کردين؟ دختر: نه. منم مجردم. راستی تحصيلاتتون چیه ؟ پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه ام آی تی امریکا دارم شما چی ؟ دختر : من فارغ التحصيل رشته گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم پسر:چه عالی!واقعا از آشناييتون خوشحالم WOW دختر : مرسی. راستی شما کجای تهران هستين؟ پسر: من بچه تجريشم. شما چی؟ شغل کثیف و طاقت فرسایی داری متشکرم اما بفرمایید ببینم شغل شما چیست؟؟ فیلسوف با لحنی آمیخته به غرور گفت:من اخلاق و اعمال و انگیزه ها و تمایلات آن ها را بررسی میکنم. رفتگر لبخندی زد و همان طور که آماده جارو زدن میشد به فیلسوف گفت:ای بیچاره! ای بیچاره! من هم دلم برای تو می سوزد....! پ.ن:داستان رو تو یه مجله پیدا کردم!!! پ.ن:فکر کنم یارو با این طرز فکرش اصلا فیلسوف نبوده!! بای. یوهوووووووووووووووووووووووووووو خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم واستون تنگ شده یه هفته دیگه آپ میکنم................ دوستون دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم بای خوبین؟؟سلامتین؟؟ میخوام این داستانو که خوشحال میشم بخونین بذارم...... ایشاالله که خوشتون بیاددددددددددددد ................................................................................... راننده دلش پر بود و همان طور که با حرص به سیگار پک میزد و دودش را از پیکان قراضه اش بیرون میفرستاد ادامه داد: چقدر آدما بی انصاف شدن همه فقط به فکر خودشون خودشون هستن به صاحبخونه میگم کولر خونه ات درست کار نمیکنه میگه همینه که هست به صاحبکار میگم حقوقی که میدی کفاف خرج زندگی رو نمیده میگه همینه که هست به میوه فروش میگم میوه گندیده لای میوه ها نذار میگه همینه که هست به خدا اگه تو زندگی یه کم خودمونو جای طرف مقابلمون بذاریم دنیا گلستان میشه...مکثی کرد از توی آینه نگاهم کرد و در حالی که بقیه کرایه رو میداد گفت:همین جا پیاده میشین؟ اسکناس پانصد تومانی رو گرفتم و گفتم: بله زیر پل..اسکناس خیلی کهنه بود و گوشه هم نداشت. -ببخشید میشه این پونصدی رو عوض کنید؟ -خودم که چاپش نکردم همینه هست!! راننده عصبانی تر از قبل یه پک به سیگار زد.... اینم داستان خوشتون اومدددددددددددددددد؟؟!!!!! س س س سلام خوبین دوستای گلممممممم؟ ببخشید من دیر نت میام............ ولی سعی میکنم زود بیام خو حالا میریم سراغ داستان................... ********************************************** پنج سال از ازدواجشان میگذشت و هنوز بچه دار نشده بودند آن شب قرار بود صبح فردا به آزمایشگاه بروند تا بفهمند کدامشان ایراد دارند. مسعود با تردید پرسید: مینا اگر من مریض باشم چیکار میکنی؟ مینا پوزخندی زد:سوال داره؟خب معلومه پات وایمیستم! پنج روز بعد وقتی مسعود به خونه اومد یادداشت مینا رو روی آینه دید:«مسعود جان مقصر من هستم.......اگر دلت خواست من خانه مادرم هستم...بیا دنبالم..» مسعود اما نرفت نه آن شب و نه هیچ وقت دیگر! و سه ماه پس از طلاق دادن مینا با دختر خاله زیبای خود مریم ازدواج کرد. سال بعد وقتی مسعود و مریم به آزمایشگاه رفتند تا دلیل بچه دار نشدنشان را بپرسند دکتر رو به مسعود گفت:«به خانم اولتان هم گفته بودم شما هرگز امکان پدر شدن را پیدا نمیکنید...» مریم بین راه به خانه پدرش رفت و برای روز محضر با شوهرش قرار گذاشت اما مسعود نمیدانست .................................................................... خو امیدوارم که خوشتون اومده باشه بای....
بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود. ![]()
![]()
![]()
![]()
اما...اما ناگهان چیزی یادش آمد![]()
![]()
![]()
![]()
پاسخ مرد جوان اما... صدای ترمزی بود که به گوش رسید.....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دماغم هم از همه بدتر،این چه دماغی است
این هم از موهای زشت و وزوزیم که هرچی درستش میکنم باز وز میکنه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پسر : تهران/وحيد/۲۶ و شما؟
دختر: تهران/نازنين/۲۲ دختر
پسر: اِ اِ اِ چه اسم قشنگی!اسم مادر بزرگ منم نازنينه.
دختر: مرسی!شما مجردين؟
دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجريش می شينين؟
پسر: خيابون دربند. شما چی؟
دختر : خيابون دربند؟ کجای خيابون دربند؟
پسر : خيابون دربند. خيابون...... کوچه......پلاک....شما چی؟
دختر: اسم فاميلی شما چيه؟
پسر: من؟ حسينی! چطور؟
دختر: چی؟وحيد تويی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده خونه رو بدی.!مکانيکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟
پسر : اِ عمه ملوک شمائين؟چرا از اول نگفتين؟راستش! راستش!دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فريده.... آخه می دونين...........
دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت ميدی؟می دونم به فريده چی بگم!
پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزی نگين!اگه بفهمه پوستمو میکّنه!عوضش منم به عمو فريبرز چيزی نمی گم
دختر: او و و و م خب! باشه چيزی بهش نميگم.ديگه اسم فريبرزو نياريا!راستی من بايد برم عمو فريبرزت اومد. بای
پسر: باشه عمه ملوک! بای...... ![]()
![]()
و رفتگر در جواب گفت:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و گل بوسه های مهر را بر دستهایت بنشانم.
دلم می خواست سر بر روی شانه هایت بگذارم
و حرف های ناگفته دلم را برایت نجوا کنم .
دلم میخواست همیشه در کنارم باشی و من با عشق
نامت را صدا کنم.ای پدر مهربانم.............
شنیدن سرکوفت خانواده شوهرش بود که بگویند: دختر تو چقدر بد قدمی
او پس از به خاک سپردن پدر شوهرش یکسره به خانه آمد
و شوهرش ناصر به خانه برادر بزرگش رفت.زن بیچاره
لحظه شماری میکرد تا شوهرش بیاید و دعوا راه
بیندازد....در همین افکار بود که شوهرش در را
باز کرد و وارد خانه شد اما بر خلاف تصورات
میترا ناراحت که نبود هیچ به محض دیدن
او گفت: دختر تو چقدر خوش قدمی
میدونی از ارث پدر به من چقدر
سهم میرسه؟؟!!!!![]()

| Design By : Night Skin |


